|
به وبلاگ سوت وکور من خوش آمدید
|
در تکاپوی درس خوندن هستم تا بتونم به جایی برسم که خودمم نمیدونم ولی بالاخره تهش یه چیزی هست ومن بهش میرسم، می دونم هیشکی نمی دونه تهش به چی می رسه.
بعضی وقت ها فکر میکنم دارم وقت خودم رو تلف می کنم میترسم این همه درس بخونم آخر سر هم هیچ پخی نشم. با خودم میگم ای کاش فقط تا ابتدایی رو می خوندم بعد می رفتم ور دست یکی از فامیلامون که کار آزاد داره کارگری میکردم تا الان هم واسه خودم کسی شده بودم دستم هم تو جیب خودم بود. تا چند ساله دیگه هم یه مغازه می زدم پول پاروو میکردم!!! نمیدونم آخه وقتی به دور و برم نگاه میکنم آدم ها ی تحصیل کرده ای رو می بینم که مدیون درسشون هستن و اگر درس نمی خوندن خدا میدونه چی کاره مملکت بودن. حالا من که تا اینجا اومدم باید تا آخرش هم برم چون دیگه برای ترک تحصیل خیلی دیر شده تازه اگر خودم هم بخوام نمیشه. چون من اصلا جراتشو ندارم حرف ترک تحصیل رو تو روی مامان بابام بزنم. از طرف دیگه هم که با این درس خوندنم ری.... تا همین پارسال معدلم از نوزده و بیست صدم پایین تر نیومده بود ولی امسال دو سه نمره افت کردم. امسال عید هم که شده -اِ اِ راستی عید شما مبارک!!!- هر معلم 20 تا سوال آبدار داده تا عیدمون تبدیل به عزا بشه اگر هم هر کدوم از این مشق هارو ننویسیم 5 نمره امتحان میان ترم که از 15 نمره بود رو نمی گیریم. به هر حال میخواستم بگم که همه عید دارند ما هم عید داریم خیر سرم.
امسال عید قربون خودم برم قیافه ام اینقدر خشگل شده با این جوش های روی صورتم هر روز هم بهتر از دیروز میشم. به هر حال سال خوبی داشته باشید . من حال وهوای عید و باد های بی مثالش را خیلی دوست میدارم شما چطور؟
پانویس:آره خودم میدونم آدم کم اراده ای هستم و فاصله ی پست قبلیم با پست بعدیم ممکن ماه ها طول بکشه ولی در تلاشم که این نقص رو از بین ببرم.
وای فردااا ،فردا باید بعد از 3 ماه خوردن و خوابیدن تا لنگ ظهر ،ساعت 7 صبح از خواب بیدار بشم برم مدرسه خدا امسال رو بخیر کنه .
راستش رو بخوای امسال من اصلا از اونایی نیستم که از یه هفته ی پیش عزا گرفته باشم و مرتب بگم آخ تابستونم تموم شد ،وای دوباره باید برم مدرسه ،ای بابا داره حالم از هرچی درسه بهم میخوره یا هرچیز دیگه ای شبیه به این ،اتفاقا من اول مهر رو خیلی هم دوست دارم و از وسط های تابستون دوست داشتم اول مهر بشه و از الافی در بیام بالاخره هرکی یه سلیقه ای داره (میدونم الان داری باخودت میگی طرف چه کج سلیقه س) .البته فکر نکنی این 3ماه بهم بد گذشته ها خیلی هم تابستون خوبی بوده دلت هم بسوزه تازه تو این تعطیلات کلی مسافرت رفتم کلی هم عشق و حال کردم ولی دوست دارم بگم از اول مهر خوشم میاد اصلا به توچه؟!
اون وای وای بالا که اون بالایه صفحه میبینی بیشتر دلیلش به خاطر امروزه یعنی 31 شهریور امروز باید با همه ی تفریحاتم با همه ی کار هایی که تو تابستون می کردم و از فردا نمی تونم انجامشون بدم خداحافظی کنم و همشون رو بذارم تو دفتر چه خاطراته مخم و هر از گاهی یادشون کنم و بگم هی یادش بخیر عجب دورانی بود ای کاش الان یک سال پیش بود .امروز باید با هوای گرم تابستون با خورشید داغش هم وداع کنم چون دیگه تو پاییز خیلی کم می بینمش و بیشتر میره پشت ابرها .

برگ ها هم دارن میگن پاییز داره میاد
اگه بخوام بگم کدوم فصل رو از همه بیشتر دوست دارم اول میگم بهار بعد میگم تابستون بعدش زمستون آخر از همه هم پاییز (حتما داری میگی یارو خودش هم نمی فهمه داره چی میگم) عزیز من اشتباه نکن من گفتم فقط اول مهر رو دوست دارم نه پاییز رو به کسانی هم که میگن پاییز فصل شاعرانه ایی هست میخوام فحش بدم آخه یکی نیست بهشون بگه تنگ غروب همه جا ساکت دله آدم گرفته فردا هم امتحان داره چیش شاعرانه هست؟!
حالا نمیدونم امشب رو چیکارش کنم از بس که استرس دارم ،شب ها موقعی که میخوام بخوام استرسم دو برابر میشه (انگار دفعه اولمه میخوام برم مدرسه)خیر سرم باید شب زود بخوابم تا فردا خواب نمونم اما دو سه ساعتی تو رخت خواب دارم غلت میزنم و به فردا فکر میکنم .
واقعا خیلی سخته آدم از یه چیزی دل بکنه و به یه چیز دیگه دل ببنده.
تا حال شده که خودت هم ندونی چه مرگته؟!
صبح زودتر از همه افراد خانواده از خواب بیدار میشی، از اول صبح فکرت مشغوله همش داری به یک چیز فکرمی کنی (خودت هم نمیدونی به چی!) بعد کم کم حوصله ات سر میره تلویزیون را روشن میکنی هر کانال داره یک چیز رو نشون میده (دقت کردی، همه کانال ها یه چیز نشون میدن! ) همشون یک برنامه اند با بخش های ورزشی – پزشکی – آشپزی- هنری و.... . دیگه داره حالت از هرچی تلویزیونه بهم می خوره ، تلویزیون خاموش می کنی ، میخوای بری پای کامپیوتر ولی اصلا حسش نیست. همش دنبال یک چیزی هستی که خودت رو باهاش مشغول کنی اصلا شاید داری از اول صبح به همین فکر می کنی! بی خودی نیست که میگن جوینده یابندست... بالاخره مونس تنهایی هات رو پیدا میکنی یعنی همون کاغذ و قلم . پس در کشوتو باز میکنی کشویی که شتر وبارش تو این امواج کاغذ و دفتر توش گم می شن 3-4 تا برگ کاغذ بر میداری بعد در بدر دنبال خودکار میگردی . ای بابا پس اون خودکار آبیه کجاست (اینوبا عصبانیت به خودت میگی) آخر سر هم مجبور می شی مثل همیشه خودکار برادر گرام رو با اینکه میدونی عصبانی میشه (چون هردفعه گمش میکنی) برداری . بعد میری یه جای خونه دراز به دراز میخوابی درازمیکشی(!!!) همین طور که خودکار داره رو کاغذ سفید قدم میزنه داری باخودت فکر میکنی که یه نقاشی مشتی بکشم تا وقتی اون رو چند ساله دیگه می بینیش حسابی حال کنی ولی اونقدر نمیدونی که چی بکشی که کاغذت سیاه شده . بعد هم بعد از عمری یاد وبلاگ عزیزت میافتی میگی چطوره یه پست جنجالی براش بنویسی .حالا چی میخوای بنویسی هان؟ نه من نمیدونم نه خودت
دلم میخواد شماها هم از موقعی که تنها اید و الافید برام بنویسید اغون موقع چی کار می کنید؟!؟!؟
بازگشت
چند وقتی بود که به دلیل امتحانات وبعدش هم یک سفر 5 روزه اصلا به اینجا سر نمیزدم. یه روز که هیچکس خونه نبود و من خیلی حوصله ام سر رفته بود، اومدم تو نت و حسابی از این وب به اون وب می پریدم یهو به سرم زد راستی چرا به اینجا نمیام (راستش رو بخوای حتی آدرس اینجا رو از یاد برده بودم و بعد از کلی فکر و جدل باخودم بالاخره یادم اومد) تا صفحه باز شد رفتم سراغ نظرات آآآ مــــامـــان !!! 7 تا نظر .... راستش رو بخوای اصلا باورم نمیشد چون تا حالا هیچ بلاگری (؟؟؟) رو ندیده بودم که بتونه تو پست اولش این تعداد کامنت رو دریافت کنه(به غیر از بهزاد). بعدش که پنجره کامنت ها رو باز کردم نام های آشنایی به چشمم اومد.......
اون اول میخواستم در اینجا رو تخته کنم اما شماها خیلی بهم روحیه دادید و کاری کردید که ادامه بدم . وقتی یاد سال پیش میافتم که نصیر با چه سختی تونست بشه کوچه گرد به خودم فحش میدم و میگم خاک بر سر بی عرضت کنم که اینقدر سریع جا زدی ....
همه ی این ها رو نوشتم تا بهتون بفهمونم که نظر دیگران نسبت به شما چقدر تو زندگیتون تاثیر داره و اگر مردم بی تفاوت از کنار کارهای شما رد شوند چقدر ناراحت می شوید و شاید بعد از مدتی از همه چیز متنفر شوید ودست به کارهایی بزنید که تصورش خیلی سخته مثله ...خودکشی...(؟!؟!؟!؟)
پی نوشت:
1- احساس میکنم که این بند آخر رو کمی زیادی بزرگ کردم . ولی ازتون میخوام روش فکر کنید. فکرش رو بکن همه تو رو ترد کرده اند!!!
2- پاسخ به دو عزیز : من میخوام تو نوشتن از.... کمک بگیرم ولی اون نمیخواد.
امروز به امید خدا می خوام کارم رو در اینجا شروع کنم و حرف های دلم خاطرات و یا هر چیز جالب دیگه ایی که به نظرم می رسه اینجا بنویسم . البته این هم گفته باشم که نیازمند کمک شماها هستم .
چرا 2راهی ؟
دلیل اینکه اسم اینجا رو گذاشتم 2 راهی شاید این باشه که من از بچگی نمیتونستم درست انتخاب کنم مثلا زمانی که 2تا از دوستام با هم قهر می کردن من وسط 2راهی گیر می کردم و نمی دونستم طرف کدومشون رو بگیرم آخرش هم طوری می شد که جفتشون با من قهر می کردن و خودشون دوباره با یکدیگر رفیق می شدن!! من هم از اون موقع تا حالا نه از راه سمت چپی می رفتم نه از سمت راستی . منظورم اینه که اصلا از جاده نمیرم و میزنم تو خاکی واز وسط عبور می کنم با اینکه مسیر سخت تره ولی به هر حال به مقصود (دلخواهم) میرسم ...
..........
دیشب لا و لویه ورقه ها چشمم به این نوشته ها افتاد که هم چین بی ربط با موضوع الان نیست ...
او گفت: به لبه نزدیک شوید
آن ها گفتند: ما می ترسیم
او گفت: به لبه نزدیک شوید
آنها نزدیک شدند
او آن ها را هل داد
و
...آنها پرواز کردند